* نوشتن در ذهن زيبا و با ذهني زيبا برايم تجربه هايي تكرار نشدني را به همراه داشت.تجربه هايي از جنس مجازي كه گاهي شايد كسب كردنش براي چون مني غير مجاز بود! از نوشتن دلنوشته شروع شد، گاهي اشعارم را در خود جاي داد و كم كم توده هواي سياسي ذهنم به سمتش جريان پيدا كرد. سياسي نوشتن را تجربه كردم اما گويي ذهن زيبايم هنوز در كوچه پس كوچه هاي پر از دست انداز اجتماع، گير افتاده بود. و حال... اندك زمانيست، وقتي در حال پر كردن چاله چوله هاي كوچه ي جامعه ام هستم، چاي قند پهلويم در كنار قلم و كاغذم، دست نخورده سرد مي شود!
* تغيير مكان دادن در اين دنياي مدرنيته و شلوغ زياد چيز عجيبي نيست.من نيز به دلايلي معلوم جامدادي و كلاسورم را برداشته و به وبلاگ جديدم رفتم.
هرگز ذهن زيبايم را فراموش نخواهم كرد!
پ.ن: متشكرم از "دوستي" كه خالصانه و بي چشم داشت، در اين حركت مرا ياري كرد.
سالهاست كه وقتي به پانزده خرداد مي رسيم، خيل مشتاقان زيارت مرقد مطهر روح خدا، امام خميني(رحمةالله عليه)، به قصد تقرب و تبرك، به سمت مرقد ايشان روانه مي شوند. شور و شوقيست شگفت در اين امت.
اما ... به لطف رنگ سرخ 15خرداد، لشكري ديگر نيز به قصد و نياتي نامعلوم(!!!) عازم سفر اند، منتها از مسيري كه بايد پشت به آرمان ها كرد و رفت! مسيري كه يك طرفه است به سمت عيش. جاده اي كه براي فراموش كردن سبب تعطيل بودن اوقاتش، بايد ضميرت را بسپاري به نواي "شش و هشت" شيطان!
و در اين روز چه آسان مي شود مسير را پيدا كرد. نيتت را كه براي خودت صاف كني، دلت مقصد را مشخص مي كند. يا مي بردت سمت نور و روشنايي بخش دالان هاي دلت مي شود، و يا سمت سرمستي، كه خوشي هاي آبكي را همراه با نسيم ملايم گناه تقديمت مي كند! پس در انتخاب مسيرتان دقت كنيد. راه جماران و حرم مطهر از جاده چالوس نمي گذرد! از راهي برويد كه ريگ هايش رنگ خوشگذراني هاييست كه زير پا گذاشته ايد و روانه حرم شديد تا شايد محرم شويد!
پ.ن:مرتبط ترين خبر!
* كودك پنج ساله با ديدن صحنه هاي مبارزه مختار به وجد مي آيد. شمشير پلاستيكي اش را بر مي دارد، شنلش را به دوش مي اندازد و به سمت من مي آيد. با زبان كودكانه مي خواهد كه با او مبارزه كنم. گمان مي كنم كه مختار شده و مبارز مي طلبد. اما او مي گويد: تو مختار باش و ... من زورو! تعجب كردم. گفتم مختار كه قوي تر است ، همه دشمنان را مي كشد. چرا زورو مي شوي؟ پاسخ مي شنوم : نه. زورو قوي تر است. با سرعت حركت مي كند. آدم بدها را مي كشد و... هزار دليل بچگانه ديگر. او در مقابل تمام دليل و منطق هاي من مي گويد: اگر نمي خواهي مختار شوي، "بت من" باش!
* واقعا در مغز كودكمان چه گنجانده ايم؟ چه گفتيم و چه آموختيم كه امروز او شده "زورو" و مي خواهد با مختارِ اعتقادات ما دربيافتد؟
سري به كتاب هاي فرزند خردسالمان كه بزنيم چه مي يابيم؟ شعرها و داستان هاي كودكانه همراه با كتاب هاي رنگ آميزي. تا اينجايش خوب است،فرهنگ كتاب و كتابخواني را گسترش داده ايم. اما نام و موضوع كتابها نيز قابل توجه است. در لابلاي كتب كودكمان كميابند حكايت هاي خواندني از زندگي ائمه (عليه السلام). اگر هم باشند مورد بي مهري قرار گرفته اند زيرا نه نثرشان كودكانه است و نه نقش هايشان جذاب! گاهي الفاظي در آن مي يابي كه تا بيايي براي كودك توضيحش بدهي، رشته داستان از ذهنش در مي رود. كتاب هاي ترجمه شده هم در بين اين كتب كم نيستند. كتابهايي كه حتي ناشر زحمت تصويرگري مجدد به سبك ايراني(!!!) را نيز به خود نداده است. اگر داستان هاي كودكانه را منتقل كننده ي فرهنگ و افكار قومي و ملي هر ملت بدانيم، پس چه بي فرهنگ هايي بار مي آيند كودكان ما كه با قصه هاي شب "كارلوس باسكت" به خواب مي روند.
از كتاب كه بگذريم ؛ مي رسيم به راهي آسانتر و بي دردسر تر براي سرگرم كردن كودك خردسالي كه در پي نقشي بهتر از پدر خسته و عصبي و مادر بي حوصله است. فيلم كارتوني! كارگردان هاي ما ظاهراً در برابر جادوي "هري پاتر" و شيطنت هاي "تام و جري" خود را باخته اند. صدا و سيماي جمهوري اسلامي هم در مسير پيدا كردن "رد پاي آبي" ، جاده منتهي به "خونه مادربزرگه" را گم كرده است. لاجرم جعبه CDهاي كودكمان مي شود جولانگاه مرد عنكبوتي و گوژپشت نتردام و سيندرلا و ... . فيلم هايي هاليوودي ، كه در كشورمان تيراژي 40برابر و قيمتي 2.5 برابر كتاب هاي داستاني ايراني دارد.
و امروز فرزند ما اعتقاد و آرمان هايي در حد همان "زورو"ي مي گسار و "زيباي خفته"ي عاشق دارد!
* تا كي داد بزنيم كه كارتون خارجي و به طور اخص هاليوودي به خورد كودكان ندهيد؟ داستان هاي بي سر و ته كه ارزش وقت تلف كردن هم ندارند براي كودكان ننويسيد؟ فيلم هاي عاشقانه_مزخرفانه را كنار گذاشته و به بهانه فرزندان تشنه هنر اين جامعه يادي از كودك درونتان كنيد؟ صدا و سيما هم لطف كند اين كلاه گشاد قرمز را از سر بچه هاي ما در بياورد! لطفاً كمي عجله كنيد فردا دير است ، ذهن كودكان بازيافت نمي شود!
* "ببخشيد! منتقدي شغله؟" جمله ايست كه "مديري" بر زبان نقش اول سريال "مرد هزار چهره" خطاب به يك منتقد سينما جاري كرد، كه از حق نگذريم جاي تفكر بسيار داشت.
* حال مخاطب اين جمله را تعميم دهيد به منتقدين در هر رشته. اين را بايد به خيلي ها يادآوري كرد كه نقد كردن يك ديد است كه با آن مي توان سره از ناسره را جدا كرد،نه يك شغل كه با آن كسب درآمد و وجدان خود را در برابر معضلات جامعه راحت نمود. متاسفانه اين روزها تا كسي دست به قلم مي شود، در هر تخصصي كه باشد يا نباشد(!)، دچار آنفولانزاي نقد شده و توهم معضل شناسي مي گيرد. البته وقتي در جامعه اي زندگي مي كني كه اقليت اهل عمل و اكثريت مرد حرف اند، ساده ترين نقش مي شود منتقد! آن وقت همه به خود اجازه مي دهند كه از فيلم و سريال گرفته تا صدا و سيما و جامعه پزشكان و وزير و وكيل و ... را زير راديكال نقد برده و عددي بدست آورد كه ميل مي كند به تباهي!
حال از همان نقاد بپرسيد خودت در كسوتي كه داري _جز كسوت نقادي_ چه كرده اي براي جامعه ات، آرمانت و آينده ات؟ از علمي كه كسب كرده اي چقدر مدد گرفته اي در راه تعالي بخشيدن به انديشه و عقيده مردم جامعه اي كه به قول خودت همه عوام اند و فقط تو و استادت خواص؟ دست روي دست بگذار تا كسي مجري طرحي شود.حالا نوبت شما مي شود كه بروي نقدش كني! چرا مذهبي نيست؟ چرا منشي اش فلان است؟ چرا تفكرش رنگ فمنيستي دارد؟ چرا مجري برنامه اش لوس است؟ چرا چرا چرا ...؟يكي نيست بگويد شما كه عَلَم نقدت بر سر همه سايه مي افكند چرا خودت زحمت نمي كشي و پزشك و مهندس و نقاش و هنرمند نمي شوي؟ در عجبم، كسي كه به خوبي صحنه به صحنه ي يك فيلم را نقد مي كند، چرا خودش روي صندلي كارگرداني نمي نشيند و يك اثر بي سابقه خلق نمي كند؟ چون حرف زدن، بي شك راحت تر از عمل است!
* تا وقتي كه جامعه تنها دو دسته است: يا نقد مي كند يا نقد مي شود(!!!) و راه حل كمي تا قسمتي قابل اجرا از لابلاي آنها بيرون نمي آيد، هيچ قدم مثبتي از راه انتقاد _اين روش تنبل پرور_ به سوي خورشيد تعالي، برداشته نخواهد شد و تنها برگه هايي سياه مي شود كه بتوان با آنها شيشه پاك كرد و وبلاگ هايي كه بشود اوقات فراقت را در آن گذراند ؛ همين!
بهتر نيست جاي اين همه نقد، هر كداممان در مسير خود رو به پيشرفت بوده، درجا نزنيم و سعي كنيم بهترين عمل را داشته باشيم؟
* به قصد خريد بلوز وارد بوتيكي رنگارنگ مي شوم، سرم را كه بالا مي آورم ، از خجالت تا بناگوش سرخ شده ، و بدون هيچ مكالمه اي با فروشنده ي مرد، از مغازه خارج مي شوم. در مسير بازگشت تمام آن صحنه ها از جلوي چشمم رد مي شوند. دعا مي كنم دفعه بعد كه به آن مركز خريد رفتم، گذرم به آن مغازه و آن فروشنده نيافتد. صحنه شرم آوري بود. گفتنش صد برابر ديدنش شرم آور است. لباس هاي زير و خواب زنانه در معرض ديد عموم!!! شايد اگر فروشنده زن بود كمي از اين درد كم مي شد.
به ويترين مغازه ها كه بنگريد، متوجه مانكن ها با اندام زنانه كه نمايش دهنده لباس هاي مخصوص خانم ها يا لباس هاي نيم تنه هستند مي شويد. بياييد كمي خودماني سخن بگوييم! كدام بانوي باحيايي راضي مي شود كه از كنار اين مانكن ها رد شده و در ديد آقايان مورد مقايسه با آن مانكن قرار گيرد؟ اين واقعيتي است كه انكارش نتوان كرد، زيرا همه مردها پاك و منزه نيستند ، تازه ياران شيطان وسوسه گر را، كه هر صبح با علم و كتل روانه بازار مي شوند را نيز نبايد دست كم گرفت. البته اين مورد خوش بينانه ترين و سبك ترين گناهيست كه ممكن است رخ دهد!
* در معرض ديد و در ويترين قرار دادن لباس هاي وصف شده، نه منطبق با قانون اصناف، نه در موازات شرع و نه در شأن زنان ايراني است. حال اينكه چرا مجريان قانون با اين موارد برخورد جدي نمي نمايند را بايد از خودمان بپرسيم زيرا متأسفانه قبح اين مسئله ريخته و براي خيلي ها امري عادي تلقي مي شود. الحمدلله تذكر لساني نيز مانند غيرت از مد افتاده و ديگر جز لبخندي تمسخر آميز پاسخي به آن داده نمي شود!
گاهي به خودم مي گويم: خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو! اما اين رنگ، هم نازيباست و هم بوي بي ديني و بي فرهنگي مي دهد!
* این مطلب در سايت خبری انصار حزب الله (يالثارات)
* این مطلب در پایگاه خبری حجاب (حجاب نیوز)
* مطلب مرتبط از وبلاگ آسمان آبی است
* اين مطلب در سايت خبري تحليلي شرجي نيوز
* داستان از اين جا شروع مي شود كه شخصي مكاني را وقف مي نمايد، از آنجايي كه ما جايي به نام اداره اوقاف در مملكتمان نداريم (!) اين مكان را ثبت رسمي نمي نمايند، اما به اطلاع عموم رسانده مي شود كه اين مكان وقف عزاداري يا از اين قبيل امور است. بعد آن خانه تبديل مي شود به مكاني مقدس، خانم ها هم طبق معمول گرد هم جمع مي شوند و گروهي خودجوش(!) مي شوند متولي آن مكان.
"خانه امام زمان(عج)" در شهر ما نيز يكي از اين مكان هاست. اينكه در اداره اوقاف ثبت هست يا خير را نمي دانم، ولي مي دانم نقطه آغازي است بر شيوع يك سري خرافه و عقايد غلط . اين مكان را شخصي قبل از فوتش وقف امام زمان (عج) مي نمايد، كه اي كاش وقف يتيماني بي سرپناه كرده بود، و حالا آنجا به جاي ذكر انتظار، سفره اي پهن شده براي عقده گشايي زناني كه مي خواهند در لباس مذهبي ديده شوند و در جلسات عزاداري صدر مجلس بنشينند.
از كرامات و ابتكارات اين خانم ها هرچه بگويم كم گفته ام. در آنجا پارچه سبزي به ديوار نصب كرده اند، هركه نذري دارد يك سنجاق(!!!) به آن مي زند. هروقت آن سنجاق باز شد، بايد نذرش را ادا كند، چه حاجتش روا شده باشد و چه نه! البته در خبر است از منبعي موثق (شخصي كه به عينه ديده بود) كه يكي از متوليان سنجاق ها را باز مي كند. خدا عالم است!
يكي ديگر از هنرنمايي هاي اينها اين است كه يك بسته نمك تهيه نموده و بر آن دعاهايي خوانده، و نمك ها را در بسته هاي كوچك مي ريزند. هركه حاجتي دارد يكي از آن بسته ها را مي برد و هروقت حاجتش روا شد يك بسته نمك برمي گرداند! حالا چرا اين كار را كرده يا در كجاي كتب حديث و مفاتيح آمده كه اينگونه، مشكل ها رفع مي شود را بايد از خودشان پرسيد!
* شما به اين مكان ها و اين افراد اضافه كنيد كساني كه بساط رمالي شان را برچيده اند و جاي آن قرآن گذاشته اند. و ذكر خدا و ختم آيات قرآن و روزه چهل روزه تجويز مي كنند براي مال باخته و دختر دم بخت و بدهكار و ... . مدعي هم هستند كه اينها را از قرآن مي گويند! شاهد بوده ام كه يكي از همين به اصطلاح ملا ها (كه منشي و شاگرد هم داشت!!!) براي پيدا شدن مال مسروقه، چندصدهزار بار گفتن اذان را دستور فرمودند! يا مثلا چند صد بار خواندن يكي از سوره هاي قرآن! اينها از بساط دعانويسي و ارتباط با اجنه و ... بدتر است، آن كارها حداقل زيرزميني است و آمد و نيامدنش هم به نام "از ما بهتران" بخت برگشته تمام مي شود؛ اما شيوه هاي نوين اين شغل از مشيت خدا و تقديرالهي مايه مي گذارد؛ كه اگر مشكلي حل و عقده اي گشوده نشد يك راست بروي در خانه خدا به دعوا و گله گذاري!
* حال، مرد مي خواهد كه برود و به اين افراد با اين عقايد بي ريشه ثابت كند كه اينها خرافه است و دواي دردت نيستند. از فكر بازگرداندن افكار خانم هاي بالاي پنجاه سال كه پايين بياييد، زيرا تا لب بگشايي، نه تنها خودت بلكه تمام جد و آبائت را نفرين نموده و حواله مي دهند به خدا و پيامبرش (البته نفرين خوبيست ظاهراً! ). ديگران هم كم و بيش با اين عقايد خو گرفته اند و راه راحتي يافته اند براي اميدوار كردن خودشان به رهايي از شر مشكلات دنيا و به اين راحتي ها هم دست بردار نيستند. اما به هرحال بايد جلوي سرعت رو به افزايش ترويج چنين عقايدي را با "نهي از منكر ، ارشاد و نقل احاديث معتبر در رد چنين اعمالي" گرفت كه هم فكر غلط رواج مي دهند و هم تفكر صحيح و توحيدي را ناياب مي نمياند.
آن مكان ها و بيت الفلان ها(!!!) نیز دست اداره اوقاف را مي بوسد، تا فكري به حال سر و سامان دادنشان كند. سخت هم نيست.متاسفانه سربگرداني چشمت چند تا از اين مراكز ترويج خرافه را مي يابد.
به اميد تعجيل در ظهور حضرتش صلوات!
* انتشار این مطلب در سايت ها:
سلام آقاي دهنمكي.
بار اول كه شنيدم داريد فيلم مي سازيد آن هم از جبهه،آن هم طنز، باورم نشد. آخر دهنمكي "شلمچه" كجا و فيلم طنز كجا؟ قبل از آن، آخرين بار عكستان را روي مجله فكه ديده بودم، داشتيد باغداري مي كرديد آقا مسعود! اما حالا در كسوت كارگردان و تهيه كننده اي معروف هستيد.
آقاي دهنمكي عزيز!
وقتي برخي نوشته هاي "شلمچه" را مي خواندم(البته بعد از تخته شدن در مجله تان!!!) اشكم جاري مي شد و دلم پر مي كشيد به سمت آسمان شلمچه. اما اخراجي هاي زنجيره اي تان را كه ديدم نه اشكم جاري شد و نه حتي دلم لرزيد!
آقا مسعود!
اين روزها كه همه را به صف كرده ايد جلوي سينماهاي كشور(!!!) تا نشانشان بدهيد بسيجي كه بود و چه كرد و چه شد؛ كمي آنسوتر، از پل بي خيالي كه بگذري، به خيابان يادگاران جنگ كه برسي، كوچه اي را خواهي يافت كه انتها ندارد،درب اول نه!، درب دوم پلاك 8. آنجا همان بسيجي هايي خفته اند ... نه ... همان بسيجي هايي ايستاده اند(بسيجي هميشه ايستاده است) كه فيلمشان را ساخته ايد! آنجا چشمان همسري، نگاه فرزندي، بي تاب لحظه اي نگاه پدرانه است. آنجا سكانس بغض بدون كات است، قلب پزشك كلوز آپ است و نگاه پرستار سياه و سفيد! آنجا گريمور همان بازيگر است كه عمري صورتش را با سيلي سرخ نگاه داشته. آنجا صداگذار موسيقي متن را صداي نم نم اشك همراهان مريض انتخاب كرده است. آنجا لحظه به لحظه اش هيجان است و شور. هرلحظه يكي پر مي كشد. ولي ... آنجا كسي صف نكشيده براي تماشا! شايد ديگر كسي پايان غمناك را نمي پسندد. و مردم چه ارزان از دست مي دهند اين لحظات ناب را!
آقاي دهنمكي عزيز!
ما سه بار پاي فيلم شما نشستيم، شما هم يكبار پاي فيلم ما بنشين و واقعي ترين لحظات از زندگي رزمندگان واقعي را ببين! اين فيلم طنز نيست اما اگر بخنديد هم ايرادي ندارد. اين فيلم بليط نمي خواهد، كمي انصاف مي خواهد.
ارادتمند شما
ذهن زيبا
دانلود فيلم تقديمي به آقاي دهنمكي
پ.ن: ... اگر در "شلمچه"ات تخته شد، روز "عاشورا" صبح كه شد برو "فكه" كمانتو وردار، دنبال راه موندن بگرد.
شلمچه_شماره خداحافظي
پ.ن(25فروردين):مطلع شدم عباس فيلم ما (شهيد احمد فتاحي) شب گذشته شهيد شد!... سري به نيزه بلند است در برابر زينب!
امشب ... دلم سيب مي خواهد، از همان هايي كه حوا به آدم داد ! امشب ... سالروز تولد من است ! * فال حافظي مي گيرم به نيت تمامي زينب هاي تاريخ : گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز گفتا ز خوبرويان اين كار كمتر آيد گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم گفتا كه شبروست او از راه ديگر آيد گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد گفتا مگوي با كس تا وقت آن درآيد گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سرآمد گفتا خموش حافظ! كاين غصه هم سرآيد والسلام...
