چند روز پیش؛ با دوستی در مورد مباحث اعتقادی بحثمان شد.از اینجا شروع شد که از من پرسیدند مرجع تقلیدت کیست.عرض کردم مرحوم آیت الله بهجت. گفت: و حال؟ عرض کردم: همان و گاهی از امام خامنه ای تقلید می کنم. گفت: امام؟؟؟ گفتم: بله؛ شک دارید در امام بودن ایشان؟

 

خلاصه بحث بالا گرفت.هرچه می گفتم، ایشان مورد دیگری را پیش می کشید و بنده به هدفم که قانع کردن ایشان بود نمی رسیدم. موضوع از سند احادیث در مورد ولایت فقیه شروع شد و به اعتقاد به توحید ختم شد!!! آخر سر فهمیدم که ایشان کلاً اعتقادات متفاوتی دارند و هنوز قانع به پذیرش ولایت امام خامنه ای نشده اند. هم دلم برای ایشان سوخت و هم برای خودم. برای او که نه امام زمان را درک کرده اند و نه ولی فقیه زمانش را؛ و برای خودم که هنوز نمی توانم اصول دین را شرح دهم؛ سند و دلیل بیاورم برای ولایت مطلقه فقیه در زمان غیبت امام زمان (عجل الله).

 

این مورد نه تنها مشکل من بلکه مشکل خیلی های دیگر است. باید تاسف خورد به حال بچه شیعه ای که هنوز نمی تواند یکی مثل خودش را در مورد این مسائل قانع کند. ای کاش طلبه بودم تا می توانستم لااقل یکی را (حتی به ظاهر) پیرو ولایت نمایم.ای کاش!

 نوشته شده در چهارشنبه، 17 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 6:19 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 2

 

 یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی  وضو   در   کوچه   لیلا   نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ   از    جام    الستش      کرده بود

 

گفت: یا رب! از چه خوارم کرده ای

بر   صلیب   عشق  دارم  کرده ای

 

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من  که  مجنونم،  تو  مجنونم  نکن

 

مرد این بازیچه  دیگر  نیستم

این تو و لیلای تو؛ من نیستم!

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگت؛ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها  با  جور لیلا  ساختی

من کنارت بودم و نشناختی!؟!

 

 

پ.ن: این شعر را یکی از دوستان خیلی خیلی خوبم برایم فرستاده بود؛حیف است که نخوانیدش!!!

 نوشته شده در چهارشنبه، 27 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 6:50 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 9

 

 

 

كربلا... اي عشق و اميد و رويايم    منزلگاه عشق و حرم مولايم...

 

اشك... گاهي چقدر مقدس مي شود، آنگاه كه از چشم غريب دورافتاده به پاي حبيب مي ريزد...

 

گيسويت طناب  دارم       هرچه دارم ازتو دارم

لااقل وقت جون دادن      يك لحظه  بيا  كنارم...

 

بغض... گاهي چه بي بهانه به سراغم مي آيد،گاهي به بهانه تنهايي،گاهي به بهانه شوق...... گاهي نيز بي بهانه؛مثل امروز...

 

دل خوشم با ياد شش گوشه      در قلبم عشق تو مي جوشه...

 

گريه... شانه هايم لرزشي عجيب را تجربه مي كنند...

 

عمريه   آقا   اين   عاشق       از غم تو  مشكي مي پوشه...

 

ماه... ماه را ورق مي زنم؛ به نور خدا مي رسم، سفره مهر الهي؛ رمضان...

 

يا حسين آهوي دلها در دام تو        آقاجان هرلحظه مستم با نام تو...

 

حسين... اي كاش شرط ولايت پذيري تنها دوست داشتن بود...

 

از داغ  كربلا تو  دلم   آتيشه        با ياد شش گوشه ميسوزم هميشه

 

داغ... كربلا...كرب و بلا...عشق و ولا...خون خدا...

 

خدايا! رمضان امسال ... توفيق پابوسي امام بي شرط لياقت!

 

 نوشته شده در یکشنبه، 17 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 4:20 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 9

 

 برخیز دلم گرفته ز اینجا

دل وقت پریدنش رسیده

 

از  دیر،  ز خانقه،  ز خانه

گويي كه بريدنش رسيده

 

مرگ آمده، غم رسيد پايان

جان ناي تپيدنش  رسيده

 

ديريست كه دلبر ازتو دورست

الطاف     نمودنش    رسيده

 

خاموش نشسته كنج ويران

اشعار   سرودنش   رسيده

 

طالب  طلب مطاع  دارد

مطلوب گزيدنش رسيده

 

مطلوب شو و دل از هوس دار!

دل   وقت  خريدنش   رسيده

 

شعبان،رمضان،چو جان شود پاك

آنگه       طلبيدنش       رسيده

 

گر عيد شود و عيد باشد

گل جامه دريدنش رسيده

«زينب مهدوي»

 نوشته شده در دوشنبه، 11 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 12:14 AM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 13

 

آسمان دژ نام بازي آنلاين جديدي است كه توسط برنامه نويسان ايراني ساخته شده.اين بازي هم اكنون در حال اجراست و كاربران زيادي را از ايران و حدود 30 كشور ديگر به خود جذب نموده است. آسمان دژ در مقايسه با بازي آنلاين "گانگسترهاي ديوانه" كه بازيكنان زيادي از ايران داشت (و هم اكنون به دلايل نامعلوم فيلتر شده) هيجان زيادي ندارد. با چند روز شركت در بازي متوجه آموزشي و هدفدار بودن بازي خواهيد شد. شما به عنوان يك فرمانده از مركز فرماندهي كل به سياره اي كه نامش را خودتان انتخاب مي كنيد، فرستاده مي شويد. ابتدا دستوراتي را اجرا مي كنيد تا با نحوه بازي آشنا شويد.پس از آن ديگر خودتان هستيد و شهروندان سيارتان. فرمانده در حقيقت حاكم آن سياره است و تمام فعاليتها تحت نظر و كنترل اوست.

(لوگوي بازي آسمان دژ مرا به ياد اين تصوير مي اندازد!!!)

 

براي ادامه حيات؛ بايد موادي را از دل خاك استخراج كنيد و براي اين كار به مهندساني احتياج داريد.متخصصان و سربازان را در مراكز آموزش مخصوص، آموزش مي دهيد. موادي كه استخراج مي كنيد عبارتند از تيريتيوم و تيتانيوم، و اين هر ايراني را ناخودآگاه به ياد اورانيوم(!!!) مي اندازد. جالب است كه يكي از اصول مهم بازي اين است كه نبايد از كنترل ميزان برق مصرفي غافل شويد.ساختن ساختمان و ارتقاء سطح آنها مصرف برق را افزايش مي دهد و فرمانده موظف مي شود كه با پيشرفت هايي كه در سطح ساختمان سازي مي كند توليد برق و استخراج منابع را افزايش دهد. در سياره، هر روز كودكاني متولد مي شوند كه پس از گذشت هفت روز، به عنوان شهروند شناخته مي شوند و مي توان آنها را در دو مركز آموزش به مهندس يا سرباز تبديل كرد. اين بازي در عين اينكه با جنگ و غارت همراه است اما هيچگونه تاثير منفي بر بازيكن نمي گذارد.

 

در ابتداي شروع سرور اول، بازي گرافيك جالبي نداشت ولي هم اكنون تغيير كرده و مناسب تر شده است و اين تغييراتي كه ايجاد شده و خواهد شد به روانتر شدن بازي كمك خواهد نمود. قابل ذكر است كه ثبت نام در سرور اول به پايان رسيده ولي افرادي كه تمايل دارند اين بازي جالب را تجربه كنند مي توانند فرم پيش ثبت نام سرور دوم را پر كنند.

 نوشته شده در یکشنبه، 3 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 7:12 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 6

 

یهود در عملیات پیچیده خود برای نابود ساختن اسلام، سه اقدام مهم و اصلي را فرا روي خود نهاد و محورهاي مختلف عمليات خود را بر آن طراحي كرد: 1)جلوگيري از پيدايش پيامبر اسلام.2)ايجاد موانع تاخير انداز بر سر راه فتح قدس.3)نفوذ در حكومت اسلامي.

سازمان يهود مي دانست كه اگر بتواند از ظهور پيامبر آخرالزمان جلوگيري كند، پيروزي او بسيار آسان و گوارا خواهد بود.بر اين اساس راهكار نخستين يهود، ترور بود تا از تولد پيامبر اسلام جلوگيري كند.

 

جد اعلاي پيامبر، گزينه نخست

هدف نخست، هاشم جد اعلاي پيامبر اسلام بود.آنان درباره پيامبر اطلاعات بسياري به دست آورده بودند و بر اساس آن اطلاعات، هاشم بايد جد اعلاي آن پيامبر آخرين مي بود. آنان هاشم را شناسايي كردند و با ويژگي هايي كه در حافظه خود داشتند، تطبيق دادند. هاشم از فرزندان اسماعيل است و به سيد شهرت دارد. او براي تجارت از مكه به شام رفت. در مسير حركت خود ميهمان عمرو بن عدي _از بزرگان قبيله خزرج_ مي شود و با دختر او (سلمي) ازدواج مي كند. مدتي پس از ازدواج، از همسر خود مي خواهد كه چنانچه خداي متعال فرزندي به او عطا كرد او را از چشم يهوديان دور بدارد. همچنين به همسر خود اعلام مي كند كه ممكن است از آن سفر بازنگردد. هاشم از نيرنگ يهود آگاه بود و مي دانست آنان در تعقيب اويند و از سوي ديگر چاره اي جز سفر ندارد. هاشم هنگامي كه آهنگ بازگشت مي كند، دچار بيماري سختي مي شود، همراهان خود را فرا مي خواند و ضمن اينكه سفارش نگهداري كودكي را كه سلمي به دنيا خواهد آورد مي كند، به خط خود وصيتي مي نويسد كه بخش عمده آن سفارش به پاسداري از اين فرزند است.سفر هاشم بي بازگشت مي ماند و او در غزه فلسطين مدفون مي شود. يهود، در آن سفر هاشم را به قتل مي رساند، اما در اجراي نقشه خود ناكام ماند؛ زيرا پيشتر نطفه فرزند هاشم بسته شده بود.

 

عبدالمطلب گزينه دوم

هنگامي كه فرزند هاشم به دنيا آمد نامش را «شيبة الحمد» نهادند؛ زيرا هنگام ولادت داراي دسته اي موي سفيد بود و اين نشانه خوبي براي شناسايي او توسط يهود بود! فرزند هاشم حدوداً 8ساله بود كه يهوديان يكبار به او حمله كردند كه دايي هايش او را نجات دادند. روزي مطلب _برادر هاشم_ كه مي خواست به تجارت برود، در يثرب ميهمان خانه اي شد كه فرزند هاشم در آن بود.او متوجه كودكي شد كه مي گفت: «انا ابن هاشم.» مطلّب درباره آن كودك پرسيد. اهل خانه از پاسخ امتناع كردند.هنگامي كه با اصرار مطلّب رو به رو شدند، داستان را باز گفتند. مطلّب كودك را با خود به مكه برد و زودتر از موعد مقرر با او به مكه بازگشت. در مكه از بيم آسيب يهود داستان را براي كسي بازگو نكرد و گفت: اين كودك بنده من است كه او را خريده ام. از آن پس آن كودك به «عبدالمطلب» مشهور شد. مطلّب بعدها داستان را بازگو كرد اما عبدالمطلب ديگر بزرگ شده بود و افراد قبيله مراقب او بودند. يهود از ترور گزينه دوم نيز ناكام ماند. زيرا عبدالمطلب در كودكي با تدبير خانواده و محافظت افراد قبيله از خطر مصون ماند و هنگامي كه بزرگ شد، داراي مقام و جايگاه اجتماعي شد كه او را از گزند يهود در امان مي داشت.

 

عبدالله، گزينه سوم

عبدالله فرزند عبدالمطلب است. هنگامي كه عبدالله به دنيا آمد عده اي از دانشمندان يهودي در شام فهميدند كه پدر پيامبر اسلام به دنيا آمده است.دستگاه يهود مي خواست از راه ازدواج عبدالله با زني يهودي، نطفه فرزند عبدالله به آن زن منتقل شود و از اين راه، آن فرزند از يهوديان مي شد. پس از آن دستگاه يهود مي توانست هر بلايي كه بخواهد، بر سر او آورد. اما يهود در اين كار ناكام ماند و عبدالله با آمنه ازدواج كرد.

دانشمندان يهود به نشانه اي كه در كتابهاي خود يافته بودند، عبدالله را شناسايي كردند. آنان عده اي از يهوديان _هشتاد نفر_ را سازماندهي كردند كه عبدالله را به قتل برسانند. روزي كه عبدالمطلب به شكار رفته بود ناگاه چند نفر از پشت تپه اي به عبدالله حمله كردند. وهب اين منظره را مي ديد. ناگاه متوجه شد كه گويا آن افراد از چيزي ترسيدند و پا به فرار گذاشتند. و در اين ميان عبدالله به شكل معجزه آسايي نجات پيدا كرد. وهب كه از نجات او شگفت زده بود به جلالت و بزرگي او پي برد؛ پس دخترش آمنه را به عقد عبدالله درآورد. وهب كه به تجارت مشغول بود، از حادثه عظيمي كه قرار بود رخ دهد، اطلاع داشت. و هنگامي كه نجات عبدالله را به چشم خود ديد دريافت كه آن حادثه عظيم(ولادت پيامبر آخرالزمان) با اين فرد ارتباط نزديك دارد. همچنين بار ديگ يهود تصميم گرفت همه اين خاندان را در مجلسي كه گرد هم جمع شده بودند، به قتل برساند.اين بار نيز خداي متعال به شكل معجزه آسايي جان اين خاندان را نجات داد.

گفته مي شود در پيشاني عبدالله نوري مي درخشيد و هرچه به زمان حمل رسول الله نزديك مي شدند،شدت آن بيشتر مي شد. يهوديان بارها به ترور عبدالله اقدام كردند و هربار ناكام ماندند. يكبار عده اي از بزرگان و دانشمندان يهود به دستور بزرگ خود غذاي مسمومي را توسط برخي از زنان يهودي به خانه عبدالمطلب فرستادند و آن را به فاطمه مادر عبدالله دادند تا از آن بخورد. اهل خانه به گونه اي معجزه آسا آگاه شدند كه غذا مسموم است و از آن نخوردند.

عبدالله دو ماه پس از ازدواج با آمنه براي تجارت راهي سفر شام مي شود؛ پيش از حركت خود به سوي شام، به همسر خود سفارش مي كند كه چنانچه فرزندي به دنيا آورد، مراقب او باشد؛ زيرا گروهي از يهوديان قصد كشتن او را دارند. عبدالله در راه سفر، در يثرب به گونه اي مشكوك از دنيا مي رود. بدين ترتيب تير يهود، اين بار نيز به هدف نمي خورد؛ زيرا فرزند عبدالله دو ماه بود كه در بطن مادر، حيات خود را آغاز كرده است!

 

*... و از بني اسرائيل بپرس:چه اندازه نشانه هاي روشن به آنها داديم؟ و كسي كه نعمت خدا را، پس از آنكه به سراغش آمد تبديل كند و در مسير خلاف به كار گيرد گرفتار عذاب شديد الهي خواهد شد كه خداوند شديد العقاب است. «211.بقره»

 نوشته شده در جمعه، 18 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 6:44 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 13

 

اینجا دنیای مجازیست. جایی که در آن، آمريكا _ابر قدرت بازي هاي كامپيوتري_ حكم فرماست. جايي كه اگر آمريكا و پدرش، يهود، نباشد دموكراسي و عدالت و جامعه مدني نيست. در دنياي مجازي، ايران نماد استبداد و دروغ است و مردمش نمونه كامل بي فرهنگي. در اينجا افغانستان تبديل به كشور گل و بلبل شده و آباداني در آن بيداد(!!!) مي كند. و همه اينها از صدقه سري دموكراسي آمريكايي است كه به زور اسلحه و دلار وارد آن شده و اگر اين سوپرمن (آمريكا) نبود، افغانستان در فقر و بدبختي به سر مي برد.

 

اينجا دنياي مجازيست. دنيايي كه خبرگزاريهاي BBC,CNN و فاكس نيوز حرف اول را مي زنند. اينجا همه پاي ميكروفن اوباما نشسته اند تا ببينند كشور بعدي كه دموكراسي وارد آن مي شود كجاست. اينجا بزرگراه منتهي به قدرت و سرمايه است. اينجا براي خاخام هاي يهودي عزاداري مي كنند و به سلامتي سربازان جان بر كف اسراييلي شراب نفرت 1400 ساله را سر مي كشند. اينجا، هر روز پخش مستقيم عيد قربان است و اسماعيل ها را رو به سمت قدس و با چاقويي از جنس جمجمه شهيدان يهودي سر مي برند. اينجا با ريختن هر قطره خون متجاوزان فلسطيني، 10 سنت روي قيمت ادكلن دلار، در بازار كشورهاي مسلمان مي رود. اينجا ساحل آرامش و هرزه گري بزرگان عرب است. اينجا بشكه هاي نفت را مي گيرند و جاي آن زن فاحشه تحويل مي دهند.

 

اينجا جايي براي انتشار خبر نيست، چرا كه اينها خودشان خبرند. اينجا دنياي مجازيست. دنيايي كه اذهان عموم مردم دنيا در آن زندگي مي كنند. دنياي ساخته شده توسط ماهواره!

 

 نوشته شده در جمعه، 11 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 4:28 PM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 7

 

حضرت امام در مناسبتها و در بین اقشار مختلف جامعه بر سیاست «نه شرقي و نه غربي» تاكيد مي نمودند و حتي آن را شعار اصولي انقلاب (صحيفه نور؛ج7؛ص114) مي دانستند. امام خطاب به جهادگران مي فرمايند: «اميدوارم از سياست صحنه هاي سخت "نه شرقي،نه غربي، جمهوري اسلامي" عبور كنيد كه اگر ايران را بر پايه استقلال واقعي پي ريزي نكنيم، هيچ نكرده ايم.» (همان؛ج2؛ص51).  اين "هيچ نكرده ايم" حرف كمي نيست. يعني اگر استقلال كشورمان را حفظ نكنيم، اگر وابسطه به بيگانه، چه شرقي و چه غربي باشيم از اصول انقلاب منحرف شده و به آن "هيچ" رسيده ايم.

 

حال، غرب كه شمشيرش را از رو بسته است و وضعش مشخص است؛ اما شرق!!! عده اي در اين خيال باطلند كه شرق دوست ماست و يا اينكه روسيه خاطرخواه چشم و ابروي ايران است. نه آقا! به قول امام: «آمريكا از انگليس بدتر،انگليس از آمريكا بدتر،شوروي از هر دو بدتر،همه از هم بدتر، همه از هم پليدتر ... » (همان؛ج8؛ص89)

اين كه مي گوييم استقلال، يعني دست اجانب را از كشور كوتاه كنيم. يعني وابسته به شرق و غرب نباشيم. البته نه اينكه رابطه نداشته باشيم كه البته اگر باشد هم به فرموده امام بايد "روابط حسنه" باشد يعني با اين روابط دستشان در امور كشور باز نشود.

 

ختم سخن:

اينكه روسيه قراردادي با ايران امضا نموده است دليل بر خوب بودن آن نيست.اينكه در قائله اخير فرياد زدند مرگ بر روسيه، دليل نمي شود ما بگوييم درود بر روسيه.اينكه آنها عليه روسيه سخن گفتند، اين گمان نرود كه روسيه يا شرق صلاح ايران را مي خواهد. روسيه امروز، درست كه قدرت شوروي ديروز را ندارد اما هر چه كنيم شرق است و نبايد اجازه دهيم كه رابطه اش با ايران باعث نفوذش نيز بشود.

 نوشته شده در دوشنبه، 7 تیر هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت 1:18 AM توسط زينب | لینک مستقیم| نظرات 4